حقیقت خاموش
وبلاگی برای همه ی آریایی ها
به دلایلی دیگه قادر به اداره ی وبلاگم نیستم ما رفتیم ....شاید واسه همیشه خدانگهدار + نقاش باشی چقدر می گیری که بیایی و صفحه ی سیاه دلم را رنگ کنی بعد برای دیوار اتاق دلم پنجره ای بکشی با یک روز آفتابی که نور آفتاب تا میانه ی اتاق آمده باشد راستی من روی صورتم یک خنده می خواهم نرخ خنده که گران نیست هست ؟!... نوروز می آید و همه چیز نو می شود حتی داغ دل من. تمام روز ها نوروزی را همراه با ماهی کوچک روی سفره هفت سینم جشن گرفته ام نمیدانم دیگر روزی فرا خواهد رسید که من از پشت کوچه های احساس غم، بیرون آیم.... نمیدانم کدامین گناه جزائی به این گزافی دارد... نمیدانم که بازهم در این نوروز شکوفه های رنگارنگ شکفته خواهند شد... نمیدانم باز هم میتوانم صدای بلبلان خوش آواز را بشنوم... افسوس که گذشتند نوروزهای بهار عمر من.... من نمیدانم که آیا روزی ، از نو برایم نوروز می شود یا خیر.... من به هفت سین خویش می اندیشم که فقط برای سنت دیرینه ام آن را می چینم... سکوتی به وسعت یک عمر سکر به اندازه ی مرگ سبدی پر از گلایل سیرتی آکنده از غم سرابی از جنس عشق سفره دل سازی از آوای دلتنگی این هفت سین هر ساله من است... تمنا دارم از آسمان که ببارد برای همه ی دلتنگی هایم.... سیرم از زندگانی در بهار جوانی.... تا كی غم این خورم كه دارم یا نه وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه پركن قدح باده كه معلومم نیست كاین دم كه فرو برم برآرم یا نه سپاس از شما که در تمام لحظه های بی قراری و تنهایی ام شریک بودین و ممنون از اینکه وقت گذاشتین و دلنوشت منو خوندید. امیداوارم سالی خوش در انتظار شما باشه... نگاه کن شراره ای مرا به کام می کشد مرا به دام میکشد نگاه کن تمام آسمان من تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطر ها و نورها نشانده ای مرا کنون به زورقی فراتر از ستاره می نشانی ام لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم چه دور بود پیش از این زمین ما به این کبود غرفه های آسمان کنون به گوش من دوباره می رسد صدای تو صدای بال برفی فرشتگان نگاه کن که من کجا رسیده ام به کهکشان به بیکران به جاودان کنون که آمدیم تا به اوجها مرا بشوی با شراب موجها مرا بپیچ در حریر بوسه ات مرا بخواه در شبان دیر پا مرا دگر رها مکن مرا از این ستاره ها جدا مکن نگاه کن که موم شب براه ما چگونه قطره قطره آب میشود صراحی سیاه دیدگان من به لای لای گرم تو لبالب از شراب خواب می شود به روی گاهواره های شعر من نگاه کن تو میدمی و آفتاب می شود نفس مي زند موج ... *** نفس مي زند موج، ساحل نمي گيردش دست، پس مي زند موج . فغاني به فريادرس مي زند موج ! من آن رانده مانده بي شكيبم، كه راهم به فريادرس بسته، دست فغانم شكسته، زمين زير پايم تهي مي كند جاي، زمان در كنارم عبث مي زند موج ! نه درمن غزل مي زند بال، نه در دل هوس مي زند موج ! *** رها كن، رها كن، كه اين شعله خرد، چندان نپايد، يكي برق سوزنده بايد، كزين تنگنا ره گشايد؛ كران تا كران خار و خس مي زند موج ! *** گر اين نغمه، اين دانه اشك، درين خاك روئيد و باليد و بشكفت، پس از مرگ بلبل، ببينيد چه خوش بوي گل در قفس مي زند موج ساقیا امشب کجایی تا ز خود یابم رهایی بی تو از داغ جدایی سوختم آتش گرفتم تا گذشتی دامن افشان دورم از دل، سیرم از جان و از غمت چون شمع لرزان سوختم ، آتش گرفتم من سراپا اشک و آهم شعله بارد، از نگاهم شمع طرب بودی مرا امشب چرا،از دیده نهانی؟ رفتی و از سودای تو دارد دلم، داغی که ندانی داشتم آسودگی در کوی تو سوختم چون شمع و گل، بی روی تو از خاطرم ای شادی محفل ،نرفتی از چشم ترم رفتی، ولی از دل نرفتی ای مرگ از آن لبان خاموشت یک بوسه جاودانه می خواهم رو،پیش زنی ببر غرورت را کو عشق تو را به هیچ نشمارد عشقی که تو را نثار ره کردم در سینه دیگری نخواهی یافت در جستجوی تو و نگاه تو دیگر ندود نگاه بی تابم اندیشه آن دو چشم رویایی هرگز نبرد ز دیدگان خوابم دیگر به هوای لحظه ای دیدار دنبال تو در به در نمی گردم دنبال تو ای امید بی حاصل دیوانه و بی خبر نمی گردم در ظلمت آن اطاقک خاموش بیچاره و منتظر نمی مانم نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب میشود چگونه سایۀ سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب میشود نگاه کن تمام هستیم خراب میشود شراره ها مرا به کام میکشد مرا به اوج میبرد مرا به دام میکشد نگاه کن تمام آسمان من پراز شهاب میشود تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطرها و نورها نشانده ای مرا کنون به زورقی زعاجها؛ ز ابرها؛ بلورها مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعر ها و شورها به راه پر ستاره میکشانیم فرا تر از ستاره مینشانیم نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان شب شدم چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم چه دور بود پیش از این زمین؛ به این کبود غرفه های آسمان کنون به گوش من دوباره میرسد صدای تو صدای بال برفی فرشتگان نگاه کن که من کجا رسیده ام به کهکشان؛ به بیکران؛ به جاودان کنون که آمدیم تا به اوجها مرا بشوی با شراب موجها مرا بپیچ در حریر بوسه ات مرا بخواه در شبان دیرپا مرا دگر رها مکن نگاه کن که موم شب به راه؛ چگونه قطره قطره آب میشود صراحی سیاه دیدگان من به لای لای گرم تو لبالب از شراب خواب میشود به روی گاهواره های شعر من نگاه کن تو میدمی و آفتاب میشود درود دوستای گلم ممنون از پیام هاتون. ممنون از اینکه بودین و معذرت از اینکه نبودم. مشکلی پیش اومده بود که حل شد. ببخشید که نتونستم جواب هاتون رو بدم. لازم بود که بگم تا دوستای گلم برداشت دیگه ای نکنن. سپاس من آن ناله بی اثرم که سوی دلی،ره نبرم منم آن اشکی که بر خاک ره،فرو ریزد منم آن خاری که بر دامانی نیاویزد نوای دل بی نوایم ،من به گوش تو نا آشنایم من از فغانم اثر می گریزد واز شب من سحر می گریزد من آن موج بی صبر و آرامم که سرگشته و بی سرانجامم خدایا،خدایا،به جز مهربانی چه کردم؟ که در آتش داغ و دردم نه صبری که از وی،جدا گردم نه بختی که از غم،رها گردم چه حاصل از این نوای حزین،که در دل او اثر نکند به حال من اش،چه غم که شبی به تاب و تبی سحر نکند به جز مهربانی چه کردم من؟ که در آتش از داغ و دردم من از فغانم،اثر می گریزد واز شب من،سحر می گریزد
به چشمان پری رویان این شهر، به صد امید می بستم نگاهی مگر یک تن از این نا آشنایان مرا بخشد به شهر عشق راهی به هر چشمی –به امیدی که این اوست – نگاه بی قرارم خیره می ماند یکی هم ، زین همه ناز آفرینان امیدم را بچشمانم نمی خواند! غریبی بودم و گم کرده راهی مرا با خود به هر سویی کشاندند شنیدم بارها از رهگذاران که زیر لب مرا دیوانه خواندند! ولی من، چشم امید م نمی خفت که مرغی آشیان گم کرده بودم زهر بام و دری سر می کشیدم به هر بوم و بری پر می گشودم امید خسته ام از پای ننشست نگاه تشنه ام در جستجو بود در آن هنگام دیدار و پرهیز رسیدم عاقبت آنجا که او بود «دو تنها و دو سرگردان،دو بی کس» ز خود بیگانه ،از هستی رمیده از این بیدرد مردم،رو نهفته شرنگ ناامیدی ها چشیده دل از بی همزبانی ها شکسته تن از نامهربانی ها فسرده ز حسرت پای در دامن کشیده به خلوت سر به زیر بال برده «دو تنها و دو سرگردان،دو بی کس» به خلوتگاه جان ،با هم نشستند زبان بی زبانی را گشودند سکوت جاودانی را شکستند مپرسید ،ای سبک باران ، مپرسید که این دیوانه از خود به در کیست؟ چه گویم؟ از که گویم؟ با که گویم؟ که این دیوانه را از خود خبر نیست به آن لب تشنه می مانم که – ناگاه – به دریایی در افتد بیکرانه لبی ،از قطره آبی،تر نکرده خورد از موج وحشی تازیانه مپرسید ،ای سبک باران مپرسید مرا با عشق او تنها گذارید غریق لطف آن دریا نگاهم مرا تنها به این دریا سپارید.![]()
![]()
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
تمام هستیم خراب می شود
مرا به اوج می برد
پر از شهاب می شود
ز عاجها ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره می کشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

